أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
46
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
باش تا من نگه « 1 » كنم تا آن فرزند شما چه فعل كرد « 2 » كى ملك تعالى اين « 3 » قضا ازو دفع كرد « 4 » در [ 13 ب ] ساعت جبريل امين آمد و گفت : ملك تعالى « 5 » سلام مىكند « 6 » و مىگويد : پدر و مادر آن « 7 » جوان را بگوى « 8 » قضا همان كرده بودم « 9 » كى بر زبان تو رانده بودم « 10 » ، و لكن « 11 » از آن جوان خيرى « 12 » در وجود آمد ، من حكمى « 13 » را از جريدهء حال او محو « 14 » كردم « 15 » و ديگرى ثبت كردم ، و آن فعل « 16 » آن بود كى آن « 17 » شب عروس ، آن جوان طعام مىخورد ، پيرى سايل « 18 » بدر « 19 » خانهء او آمد و ازو طعامى « 20 » سؤال كرد ، آن « 21 » جوان خوان « 22 » و كاسهء خويش « 23 » همچنان در پيش او نهاد . آن پير طعام بخورد طعم آن در مذاقش « 24 » خوش آمد ، دست به من « 25 » برداشت و گفت : ملكا بر عمرش زيادت كن . من كى آفريدگار عالمم به بركت « 26 » دعاء آن درويش هشتاد سال ديگر « 27 » در عمرش بيفزودم تا عالميان بدانند كى هيچكس در معاملت « 28 » با ما از درگاه ما خايب و زيانكار نباشد « 29 » و اجر هيچكس بدرگاه ما ضايع نباشد . اشارت : آن سايل بر در تو ايستاده و تو در چهار بالش عزّ تكيه زده ، نگر تا نپندارى كى آن « 30 » عزّ تو كردهء تست و آن « 31 » ذلّ اوست « 32 » ، آن كردهء پادشاه عالمست كى در باب تو ظاهر گشته « 33 » است ، مىخواهد كى از نياز او ترا « 34 » تحفهاى سازد « 35 » و از دعاء او ترا هديهاى دهد . اگر هديهء او را به خود نواختى و تحفهء او را غنيمت ساختى هنيئا
--> ( 1 ) - نگاه ( 2 ) - كار كرده است ( 3 ) - آن ( 4 ) - كرده است ( 5 ) - ملك جليل ترا ( 6 ) - مىگويد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - + كه ما ( 9 ) - بوديم ( 10 ) - بوديم ( 11 ) - و ليكن ( 12 ) - چيزى ( 13 ) - ما حكم ( 14 ) - دفع ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - سبب ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - درويش ( 19 ) - بر در ( 20 ) - طعام ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - در متن : خان ( 23 ) - خود را ( 24 ) - مذاق او ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - بركات ( 27 ) - ندارد ( 28 ) - در معامله هيچكس ( 29 ) - نكرده ( 30 ) - ندارد ( 31 ) - ندارد ( 32 ) - كردهء اوست ( 33 ) - كرده ( 34 ) - ندارد ( 35 ) - + ترا